پتو را پس زد و كنار مرد دراز كشيد. به ساعت كوچك كنار تخت نگاه كرد. 6 صبح بود. امرزو دانشگاه چه كلاسي داشت ؟! هر چه فكر كرد يادش نيامد . پتو را تا زير چانه اش بالا كشيد . مرد به سمتش چرخيد . چشمانش را باز كرد . زن لبخند زد و گفت : صب به خير . مرد لبخند نزد و گفت : ساعت چنده ؟! زن به موهاي سفيد شقيقه ي مرد نگاه كرد و گفت : 6 .
مرد پتو را پس زد و با عجله لباس بلند شد . زن به آرنج دست چپش تكيه كرد و به سمت مرد چرخيد و گفت : عجله داري ؟ مي خواي بري ؟ مرد به سمت صندلي رفت . شلوارش را برداشت . به دنبال كمربندش گشت . رو به زن كرد و گفت : كمربند منو نديدي ؟! زن پتو را پس زد و بلند شد و گفت : ديشب اون قدر عجله داشتي كه معلوم نيس كجا انداختيش . كمربند زير پاي زن رفت و گفت : آخ . لعنتي حالا چرا زير پاي من ! مرد كمربند را از دست زن كشيد و گفت : ببين اسمت چي بود ؟! زن بلوزش را از روي صندلي برداشت و گفت : مريم . مرد چشمانش را ريز كرد و گفت : فكر كنم ديشب گفتي ثريا ! زن شانه هاي لختش را بالا انداخت و گف : مگه فرقي هم مي كنه ! خشت اول را نهد مريم كج تا ثريا ميرود ديوار كج . ديوار من رو هم مريم خاك بر سر از اول كج رفت بالا ! مرد شانه را از روي ميز برداشت و موهايش را شانه زد . از توي آينه به زن نگاه كرد و گفت: كليدهاي خوونه را نمي توونم بهت بدم ولي شب ساعت 10 منتظرتم . راستي جايي براي خواب داري ؟! زن خم شد و شلوارش را از پايين تخت برداشت . سرش را بالا آورد و گفت : ديشب كه گفتم تو خوابگاهم . خوابگاه دانشجويي كه مي دوني چيه ! مرد از تو آينه به شلوار زن نگاه كرد و گفت : ديشب گفتي اهل كجايي ؟! زن شلوار را پايش كرد و زيپش را بست و گفت : اهل كاشانم من ... . مگه فرقي هم مي كنه . مال هر جا باشم اين مهمه كه ديشب اون قدر برات جذاب بودم كه يادت رفت حداقل دم يه داروخوونه نگه داري.
... مرد به سمت كمد رفت . در كمد را باز كرد و گفت : مريم خانووم حالا چن سالته ؟! زن در اتاق را باز كرد و به سمت هال رفت . مانتويش روي مبل بود . مانتو را برداشت. شالش را هم از سر چوب لباسي . به سمت اتاق آمد و گفت : اسمت ميلاد بود ديگه نه ؟! مرد سرش را تكان داد كه يعني بله . زن مانتو را تنش كرد و گفت : به نظر تو عشق بازي بدون عشق باز هم يه بازي ؟! مرد پيراهن را از توي كمد برداشت . به زن نگاه كرد . دوباره چشمانش را ريز كرد و گفت : همه ي زندگي يه بازيه . پس عشق بازيه بدون عشق هم يه بازيه ! زن دكمه هاي مانتو اش را بست و گفته : پس چرا مي گن اين بازي خوب نيس . به نظر من كه بد نيست . به نظر تو چي ؟! مرد به طرف زن آمد . نيشگوني از بازوي زن گرفت و گفت : اگه بازيه بدي بود كه دشب سوارت نمي كردم . زن لبخند زد و گفت : بچه كه بودم مادرم مي گفت بازي اشكنك داره سر شكستنك داره ! اين بازي هم اشكنك داره مگه نه ؟!
مرد پيراهن را تنش كرد و گفت : براي من كه اشكنك داشت حالا براي تو شايد. ... مرد كشو را بيرون كشيد . كيف پولش را درآورد.
زن دوباره لبخند زد و گفت : تا حالا براي هيچ بازي از كسي پول نگرفته ام . از تو هم نمي گيرم . شالش را سرش كرد . مرد در كشو را بست و گفت : زنم تا آخر ماه خوونه ي مادرشه . بازي ديشب خيلي به من چسبيد . امشب هم ... . زن شالش را جلوي آينه مرتب كرد و گفت : به من هم خيلي چسبيد ولي ... . زن برگشت و به سمت هال رفت . كيفش را از روي مبل برداشت . مرد به سمتش آمد و گفت : ولي چي ؟! زن گونه ي مرد را بوسيد و گفت : ديگه هيچ وقت با زنت از اين بازي ها نكن . اون هيچ گناهي نداره.
مرد كمي عقب رفت . چشمانش را ريزتر از قبل كرد و گفت : يعني چي ؟!
زن به سمت مرد رفت و گفت : اين دفعه اين بازي برات سر شكستنك داشت . به جمع HIV هاي مثبت خوش اومدی.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 11:7  توسط مهدیار
|
دهانت را میبویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم...
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست نازنین
ابلیس پیروز است
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد . . !
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 9:42  توسط مهدیار
|
اي عشق نو رسيده ام غم من از سخن گذشته

به کوي ديگري برو که عاشقي از من گذشته
يادم نيار گذشته هاي تلخ جواني
آتش بگيري کاتش گرفتم از زندگاني
ره بگشا غم که غريبي سر بگريبان مي گذرم
همچو غباري خانه به دوش رو به بيابان مي گذرم
ديگر در اين ديوانگان ديوانه اي چون من نديدي
اما دريغا ديگر اين قلب مرا روشن نديدي
اي عشق سر کش از من گذشته ديوانه بازي
درياي دردم ، اي کوه آتش با من نسازي
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 10:22  توسط مهدیار
|
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن ها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال های قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل"
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: "مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد."
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد."
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به "آموز زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: "دکتر تئودور استودارد"
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم."
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم."
بد نيست بدانيد که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.
همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 9:22  توسط مهدیار
|
آن روز که همه به دنبال چشم های زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش.
دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 9:17  توسط مهدیار
|
چشم من بیا من و یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 10:32  توسط مهدیار
|
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا
خبر از سرزنش خار جفا نیست اورا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست مرا
تو اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 10:31  توسط مهدیار
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 11:13  توسط مهدیار
|
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد ،
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی .
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند ،
فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است ؛ عطا کردنی نیست ، آموخنتی است .
گفتم مرا خوشبخت کن ،
فرمود : نعمت از من خوشبخت شدن از تو .
از او خواستم روحم را رشد دهد ،
فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی ، من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند ،
فرمود : رنج تو را از دلبستگیهای دنیایی جدا و به من نزدیکترت می کنم .
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم ،
فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام .
از خدا خواستم کمک کند همان قدر که او مرا دوست دارد ،
من هم دیگران را دوست بدارم .
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 11:12  توسط مهدیار
|
آیا ما به هم میرسیم یا نمی رسیم؟
سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟
ای سرنوشت تو دیگر سر به سر این دل بی طاقت ما نگذار و بگذار
بعد از این همه غم و غصه و اینهمه انتظار به آنچه که می خواهیم
برسیم و عاقبت همدیگر را در آغوش خود بفشاریم" این سوی
زندگی دو چشم خیس است و یک دنیا آرزو در دل" آن سوی زندگی
یک سرنوشت است و یک عالم بی خیالی" ما را رها کن از این انتظار
تلخ ای سرنوشت" آیا ما به هم می رسیم یا نمی رسیم؟
سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 11:11  توسط مهدیار
|